تبليغاتX
موووووورچه

تمام زندگی ام را دل تنگی پر کرده است

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... 

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .

دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .  

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . 

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . 

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . 

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . 

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. 

به او که باورش کردم و دل به او باختم 

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .  

به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و هشتم مرداد 1387 15:52 

 

شکرانه

شکرانه...
خدای مهربون سلام منم لیلی همون بنده ی دلشکسته ات
اینک با دلی سرشار از غم و شکسته تر از همیشه به سویت
آمده ام و دستانم را به سویت دراز میکنم تا مثل همیشه یاری ام
کنی.معبودم:ای تنها تکیه گاهم در این دنیا تو که همیشه بودی و
هستی میدانم........

+| هدی جوووون و سارا گله هجدهم مرداد 1387 16:18 

 

عجب صبری خدا دارد

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي
او بودم
همان يک لحظه اول

که اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را
با همه زيبايي و زشتي
بروي يکديگر ويرانه مي کردم




عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم

که
در همسايه صدها گرسنه , چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را
خاموش و آن دَم
بر لب پيمانه مي کردم




عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان , ديگري پوشيده از صد
جامه رنگين ,
زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه مي
کردم




عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بودم

براي
خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به
کو
آواره و ديوانه مي کردم





عجب صبري خدا دارد
!
اگر
من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق
را
پروانه مي کردم



عجب صبري خدا دارد
!
چرا من جاي او باشم
؟
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و , تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق
را دارد !
و گرنه من بجاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و
فرزانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !

+| هدی جوووون و سارا گله نهم مرداد 1387 17:4 

 

مبعث مبارک

و اکنون شهر علم و اجتهادی ،

تو رب النوع شمشیر و جهادی ،

 تو خورشیدی شدی در گوشه غار ،

بر نور تو شد خورشید و مه تار ،

 بتاب و روشنی بخش جهان باش ،

 مهین پیغمبر آخر زمان باش .

 عيد پيامبري رسول خدا مبارك .

+| هدی جوووون و سارا گله نهم مرداد 1387 17:1 

 

الهی و ربی من لی غیرک

بسم رب النور

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/
۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و
با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی:
و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/
۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/
۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

     .:: (ولی)
خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی
: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی:
الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/
۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما

.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن
. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

+| هدی جوووون و سارا گله بیستم تیر 1387 15:16 

 

!!!!راضی باش به رضای خدا

کلاغ و گوگی هر دو سیله آفریده شدند

گوگی اعتراض کرد و زیبا شد

و کلاغ راضی ماند به رضای خدا

!!!!!اکنون گوگی در قفس است و کلاغ آزاد

+| هدی جوووون و سارا گله شانزدهم تیر 1387 20:31 

 

...مادرم دوستت دارم

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،

 گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و دوستت دارم.

+| هدی جوووون و سارا گله چهارم تیر 1387 15:45 

 

!!!!مادر روزت مبارک

...به نظر من مقام مادر اینقدر بالاست که هر چی بنویسم بازم کمه

 

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .
و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .

+| هدی جوووون و سارا گله چهارم تیر 1387 15:33 

 

!!!شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان فریب،

بساطش را پهن کرده بود و نیرنگ می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند

و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور و حرص،‌ دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و سوء ظن و ...

هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را، بعضی‌ پاره‌ای از روحشان،

بعضی‌ها ایمانشان را، بعضی آزادگیشان

و بعضی عفت و عفافشان را

و شیطان می‌خندید و تخفیف می‌داد.

+| هدی جوووون و سارا گله دوم تیر 1387 16:28 

 

...مادر

   مادر، مادرهرچه درکتابهای لغت گشتم که کلمه ای پیداکنم تا بتواند مقام و منزلت ترا آن طور که شایسته وبایسته مقام والای تومی باشد،برساند وبزرگی ترا ستایش کند،نیافتم. بنابراین ترا به همان نام عزیز"مادرخطاب می کنم،زیرااین کلمه کاخ منزلت وقدرت تراتا عرش خدای تعالی ،بالا می بردومی تواند معرف وجودوشخصیت تو باشد.توآن گوهریکدانه ای هستی که خداوند می بخشد وپس از مدتی میگیرد آن گاه که عطا فرمود زمین و آسمان را میبخشد و زمانیکه باز پس گرفت، زندگی و هستی را گرفته است.

آیا در دنیا بهتر از مادر وجود دارد؟ هرگز، زمانیکه به او می اندیشم تمامی ذرات وجودم در برابر زحمات مادر تعظیم و تکریم می نماید و دلم می لرزد.که مبادا نتوانم قطره ای از دریای پر مهر مادر را جبران کرده بتوانم ، در جهان عشق و محبت های گوناگون وجود دارد که هر کدام آتش است تا دل و جان را تابان و فروزان سازد اما اما، هیچ یک پاکی و صفای مهر مادر را ندارد، زیرا مهر و عشق و محبت که در قلب تو وجود دارد،لطف خدای است که از قید و بند همه آلایش ها پاک است، و خدا دادی است و در سرشت ما نهفته می باشد.

 

مادر اجازه بده که ترا بعداز خداوند بزرگ پروردگار خویش بنامم . همچنان در پیشگاهت افتم که چشمانم خاک خاک پای تو گردد. مادر عزیز تو در آسمان و من در زمین ، خورشید محبت خود را بر دل و جانم بتابان ، تا همیشه شاداب و خندان بمانم و گرنه در این دنیای بی محبتی خواهم مرد . مادر ، مادر عزیزم  در این دنیا هیچ چیز به اندازه ی تو برایم عزیز نمی باشد مارد عزیز وقتی آن همه زحمات شبانه روزی شما را در یاد می آورم ذره ذره ای وجودم  می لرزد که مبادا نتوانم ذره ای از دنیای محبت و زحمات شما را جبران نتوانم . مادر عزیز می دانم که خیلی زحمت کشیده ای ، آن روز های که از صبح تا شب آن همه کار های طاقت فرسا را انجام می دادید و شبها نیز به خاطر ما قراری نداشتی خواب نداشتی ،و با وجود آن همه خستگی و درد و رنج  باز هم دست پر مهر آسایش به من می بخشیدید. مادر عزیز من فعلاً فقط می توانم بگویم که دوست تان دارم ...

 

مادر عزیز در این دنیا هیچ  چیز با ارزش تر از شما وجود ندارد و نخواهد داشت ، مادر عزیز لبخند های شما به من امید زندگی می دهد، مادر عزیز مرا در این جهان ظالم  هر گز تنهایم نگذار زیرا با تو من زنده ام  بی تو زنده نخواهم بود . مادر بابودن تو جاویدانه خواهم بود بمان تا جاویدانه بمانم.مادر از ته دل و زبان با تمام قدرت فریاد می زنم

 

 

"دوستت دارم مادر"

 

+| هدی جوووون و سارا گله یکم تیر 1387 15:57 

 

...سکوووت

اگر هر کسی به اندازه عملکرد خودش حرف میزد دنیا را سکوت فرا میگرفت 

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و هفتم خرداد 1387 16:6 

 

خداوند پشت و پناهت

لحظه هایم پر از خداوند است در تماشای افتابی ترین روز زندگیم در ان روز 

که تورا دیدم و تو بر من لبخند را هدیه کردی

امروز لحظه هایم پر از خداوند است امروز که رهایم کردی و من به مانند

اقاقی سرگشته ای به دنبالت می گردم ودرلحظه تنهایی به قاصدک چنگ

می زنم    هیچ میدانی

تو برایم خدا را هدیه اوردی و من تورا به همان خدا می سپارم اما در جاده

ای که خویی از بی انتهایی  دارد پس چمدانهایت را پر از خداوند کن که خدا

         با توست برای همیشه

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و هفتم خرداد 1387 16:2 

 

.....آن سفر کرده که صد قافله دل هم ره اوست

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش


گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش


دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند


خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش


جای آن است که خون موج زند در دل لعل


زین تغابن که خزف می​شکند بازارش


بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود


این همه قول و غزل تعبیه در منقارش


ای که در کوچه معشوقه ما می​گذری


بر حذر باش که سر می​شکند دیوارش


آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست


هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل


جانب عشق عزیز است فرومگذارش


صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه


به دو جام دگر آشفته شود دستارش


دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود


نازپرورد  وصال است  مجو آزارش

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و هفتم خرداد 1387 15:38 

 

...دیر اما زیبا

این متنو توی سایت تابناک خووندم به نظرم خیلی قشنگ بود دیدم هر چند دیر شده ولی ارزششو داره که شما هم بخونید:

 

ابتداى خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم. خدا مرا كه مى آفريد و زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر را، اعلام كرد كه آفرينش شما، آفرينش همه چيز به طفيلى آفرينش پنج تن است كه محور آن پنج تن، زهراست.

يا مَلائِكَتى وَ سُكّانَ سَماواتى اعْلَمُوا اَنّى ما خَلَقْتَ سَماءً مَبْنيّه وَ لا اَرْضاً مَدْحيّه وَ لا قَمَراً مُنيراً وَ لا شَمْساً مُضيئه وَ لا فلكاً يَدُور وَ لا بَحْراً يَجْرى وَ لا فَلَكاً يَسْرى اَلّا فى مَحَبّة هوُلاءِ الْخَمْسه.

اگر به خاطر اينها نبود، من دست به كار خلقت نمى شدم، آفرينش را رقم نمى زدم، بر اندام عدم لباس هستى نمى پوشاندم.

اگر به خاطر اين پنج تن نبود، آفرينش به تكوينش نمى ارزيد.

اين پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او، فاطمه و شوى او و فاطمه و پسران او.

نه تنها من آسمان، كه خورشيد و ماه نيز، كه ستارگان و افلاك نيز، كه بر و بحر نيز چشم انتظار آمدنت بودند.

همه غرق اين سؤال و مات اين كنجكاوى بوديم كه اين فاطمه كيست كه اينقدر عزيز خداوند است و حتى حساب و كتاب خدواند بسته به شاهين محبت و رضايت اوست. و قتى آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد، شما تنها وسيله نجات او شديد و نامهاى شما، اسماء حسناى سوگندنامه او. و ما بيش از پيش قدر منزلت شما را در پيش خداوند دريافتيم و به همان ميزان متحيرتر و مبهوت تر شديم در شكوه و عظمت وجود شما. و قتى نوح در پس آن و انفساى طوفان و سيل، با استعانت از نام شما بر خشكى فرود آمد همه يكصدا گفتيم رازى است به سنگينى خلقت و رمزى به پيچيدگى آفرينش در اين نامهاى مبارك، اما چه راز و رمزى؟!

اين انتظار، قرن به قرن، سال به سال، ماه به ماه، روز به روز و لحظه به لحظه گسترش يافت و در بستر آن، سوالى غريب شروع به رشد و نمو كرد تا آنجا كه اين سئوال و انتظار پا به پاى هم، دست به كار سوزاندن جان و مچاله كردن دل شدند.

سؤال اين بود كه:

اين فاطمه با اين شخصيت، با اين عظمت، با اين جلال و جبروت، با اين قرب و منزلت وقتى پا به عرصه زمين بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست، چه معجزه اى رخ خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست، چه معجزه اى رخ خواهد داد و خلايق او چگونه برخورد خواهند كرد؟!

مساله، مساله كوچكى نبود، خلايق هميشه بر روى زمين به دنبال خدايى ملموس و محسوس مى گشتند، بت را نه به اين دليل مى ساختند و مى پرستيدند كه او را خدا مى دانستند، بت را مى خواستند به عنوان جلوه اى محسوس از خدا بر روى زمين، بت ها را به عنوان شفعائى در نزد خدا تصور مى كردند. آنها را واسطه ميان خود و خدا مى پنداشتند.

به بت مى گفتند آنچه را كه از خدا مى خواستند، طلب باران، طلب بخشش، طلب وسعت، طلب... مى خواستند مجرايى باشد كه همه خواسته ها و طلب ها، از آن طريق مطمئن، به سوى خدا صعود كند.

بت ها تجسم كاذب اين نياز بودند و خدا مى خواست كسانى را به زمين هديه كند كه تجسم صادق اين درخواست باشند. محبوبى ملموس و محسوس باشند، دستگير مردم باشند براى رفتن به سوى او و خلاصه، چيزى باشند ميان مردم و خدا، برتر از مردم، پايين تر از خدا. و تو اى فاطمه و پدر و شوى و فرزندان تو چنين بوديد. و َ لَها جَلالٌ لَيْسَ فَوْقَ جَلالُها اِلّا جَلالُ اللَّه جَلَّ جَلالُه وَ لَها نَوالٌ لَيْسَ فَوْقَ نَوالِها اِلّا نَوالُ اللَّهَ عَمَّ نَواله.

فاطمه را جلال و جبروت و عظمتى است كه برتر از او هيچ جلالى نيست مگر جلال خداوند جل جلاله و هم او را بخشش و عطا و كرمى است كه بتر از او هيچ نوال و كرامتى نيست مگر نوال خداوند، عم نواله.

پس ما حق داشتيم چشم انتظار آمدن شما و كنجكاو كيفيت برخورد مردم با شما باشيم. و قتى پدرت زمين را به تولد خود مزين كرد، من از ميان تمام خلايق، نگاه و چشم توجهم فقط به او شد.

هرگاه آفتاب، جسم لطيفش را مى آزرد، ابرى را سايبان او مى ساختم. هر گاه سرما آزارش مى داد، شعله خورشيد را زياد مى كردم ، اگر شبانه راه مى پيمود، دامن مهتاب را پيش رويش مى گستردم و فانوس ستاره را نزديكتر مى بردم كه مبادا سنگى پاى رسالتش را بيازارد.

اما... اما من يكى كه در خود شكستم وقتى ديدم با او به قدر او رفتار نمى شود، و نه به منزلت او كه حتى به شان يك انسان عادى و معمولى هم با او برخورد نمى شود. انسان معمولى تمسخر نمى گردد، متهم به جنون نمى شود، با او كينه و عداوت و دشمنى نمى ورزند، اما با او كردند.

او را ساحر و مجنون خواندند، با او دشمنى ورزيدند، با ا و جنگيدند، بر سر او خاكستر كينه ريختند. پيشانى اش را آزردند. داندانش را شكستند، محصور شعب ابى طالبش كردند و... و من... من آسمان، من بى جان، من سايه بان، من ديده بان، خون دل مى خوردم و در خود مچاله مى شدم، وقتى كه مى ديدم با مقصود خلقت، با مخاطب «لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاك»، با رمز «انّى اَعْلَمُ مالا تَعْلَمُون»، با آدم تمام، با انسان كامل، با عقل كل، اينچنين جاهلانه و كافرانه بر خورد مى شود. و ... بعد از او با تو، دردانه خداوند.

من تصور مى كردم وقتى شما بيائيد، خلايق شما را بر سر دست خواهند گرفت، بر روى چشم خواهند گذاشت، دلهايشان را منزل محبت شما خواهند كرد، بر سايه تان سجود خواهند برد، از بوى حضور شما مست خواهند شد، خاك پايتان را توتياى چشم خواهند كرد، كمر خواهند بست به خدمت شما، چشم خواهند دوخت به لب هاى شما تا فرمان را نيامده بر چشم بگذارند و خواسته را نگفته اجابت كنند.همه مقيم كوى شما خواهند شد و دنبال وسيله براى تقرب خواهند گشت.

من كه ديده بودم يك نفر با خاك پاى ماديان جبرئيل، دست در كار خلقت برد، خيال مى كردم خلايق از گرد پاى شما بال خواهند ساخت، از من خواهند گذشت و به معراج خواهند رفت.

چه سفيه بودند اين خلايق، چه نادان بودند اين مردم! چه مى خواستند كه در محضر شما نمى يافتند؟! چه مى جستند كه در شما پيدا نمى كردند؟! دنيا مى خواستند شما بوديد، آخرت مى خواستند شما بوديد، معرفت مى خواستند شما بوديد. علم مى خواستند شما بوديد، معرفت مى خواستند شما بوديد، بهشت مى خواستند شما بوديد، حتى اگر مال و منال و شهرت و قدرت مى خواستند، باز مخزن و گنجينه اش در دست شما بود.

چرا جفا كردند؟! چرا سر برتافتند؟! چرا عصيان كردند؟ به كجا مى خواستند بروند؟! چه مى شد اگر ابوجهل و ابولهب و... هم، راه ابوذر را مى رفتند؟! من و كل كائنات، موظف شديم ، سلمان را به خاطر ارادتش به شما خدمت كنيم. گرامى بداريم، عزيز بشمريم، چه مى شد اگر بقيه هم پا جاى پاى سلمان مى گذاشتند. پا جاى پاى سلمان نگذاشتند، ولى چرا دشمنى كردند؟ چرا كينه ورزيدند، چرا رذالت كردند؟ من كه از ابتداى خلقت، عشقم به اين بود كه آسمان مدينه بشوم، گاهى از شدت خشم به خود مى لرزيدم، صداى سايش دندانهايم را اگر گوش هوشى بود، به يقين مى شنيد، گاهى تاسف مى خوردم، گاهى حسرت مى كشيدم، گاهى گريه مى كردم، گاهى كبود مى شدم، گاهى اشك مى ريختم، گاهى ضجه مى زدم، گاهى خون مى خوردم و گاهى خود را ملامت مى كردم، من از كجا مى دانستم كه بايد شاهد اينهمه مصيبت باشم؟!

من سوختم وقتى در خانه خدا، در خانه قرآن، در خانه نجات، در خانه تو به آتش كشيده شد.

من در خود شكستم وقتى در بر پهلوى تو شكسته شد. وقتى تو فضه را صدا زدى، انسانيت از جنين هستى سقوط كرد. خون جلوى چشمان مرا گرفت وقتى گل ميخ هاى در، از سينه تو خونين و شرم آگين درآمد.

من از خشم كبود شدم وقتى تازيانه بر بازوى تو فرود آمد.من معطل و بى فلسفه ماندم وقتى زمين ملك تو غصب شد.

اشك در چشمان من حلقه زد وقتى سيلى با صورت تو آشنا شد.

من به بن بست رسيدم وقتى اهانت و توهين به خانه تو راه يافت. و ... بند دلم و رشته اميدم پاره شد وقتى آوند حيات تو قطع شد.

ديشب كه على تو را غسل مى داد، وقتى اشك هاى جانسوز او را ديدم، وقتى ضجه هاى حسن و حسين را شنيدم، وقتى مو پريشان كردن و صورت خراشيدن زينب و ام كلثوم را ديدم، ديگر تاب نياوردم، نه من، كه كائنات بى تاب شد و چيزى نمانده بود كه من فرو بريزم و زمين از هم بپاشد و كائنات سقوط كند.

تنها يك چيز، آفرينش را بر جا نگاه داشت، و آن تكيه على بود بر عمود خيمه، ستون خانه تو.

على سرش را گذاشته بود بر ديوار خانه تو و زار زار مى گريست.

اين اگر چه اوج بى تابى على بود اما به آفرينش، آرامش بخشيد و كائنات را استقرار داد.

چه شبى بود ديشب! سنگينى بار مصيبت ديشب تا آخرين لحظه حيات، بر پشت من سنگينى مى كند. همچنانكه اين قهر بزرگوارانه تو كمر تاريخ را مى شكند.

از على خواستى- مظلومانه و متواضعانه- كه ترا شبانه دفن كند و مقبره ات را از چشم همگان مخفى بدارد.

مى خواستى به دشمنانت بگويى دود اين آتش ظلمى كه شما برافروخته ايد، نه فقط به چشم شما كه به چشم تاريخ مى رود و انسانيت، تا روز حشر از مزار دردانه خدا، محروم مى ماند. چه سند مظلوميت جاودانه اى! و چه انتقام كريمانه اى!

دل من به راستى خنك شد وقتى كه صبح، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقيع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند كه مدفن دختر پيامبر كجاست.

من شاهد بودم كه در زمان حياتت آمدند براى دغلكارى و نيرنگ بازى، اما تو مجال ندادى و آنها باقى مكر و سياست را گذاشته بودند براى بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب كردى.

اما هميشه خشك و تر با هم مى سوزند، مومنان و مريدان آينده ات نيز اشك حسرت خواهند ريخت، گم كرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت.

چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! و انسانها بعضى واله و سرگشته، برخى متعجب و حيران، عده اى مغبون و شكست خورده، گروهى از خشم و غضب، كف به لب آورده و معدودى از خواب پريده و هشيار شده.

يكي گفت:
- نشد، اينطور نمى شود، نبش قبر خواهيم كرد، همه قبرها را خواهيم شكافت، جنازه دختر پيامبر را پيدا خواهيم كرد، بر او نماز خواهيم خواند و دوباره... خبر به على رسيد. همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلايه مند مى شدى ، از جا برخاست، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد، همان پيشانى بند جهاد را بر پيشانى بست، شمشيرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود، بيرون كشيد و به سمت بقيع راه افتاد.

تو به يقين ديدى و بر خود باليدى اما كاش بر روى زمين بودى و مى ديدى كه چگونه زمين از صلابت گامهاى على مى لرزد. و قتى به بقيع رسيد، بر بالاى بلندى ايستاد- صورتش از خشم، گداخته و رگهاى گردنش متورم شده بود- فرياد كشيد:

- واى اگر دست كسى به اين قبرها بخورد، همه تان را از لب تيغ خواهم گذارند.

او گفت:

- اى ابوالحسين بخدا نبش قبر خواهيم كرد و بر جنازه فاطمه نماز خواهيم خواند. على از بلندى حلم فرود آمد، دست در كمربند او برد، او را از جا كند و بر زمين افكند، پا بر سينه اش نهاد و گفت:

- يا بن السوداء! اگر ديدى از حقم صرف نظر كردم، از مثل تو نترسيدم، ترسيدم كه مردم از اصل دين برگردند، مامور به سكوت بودم ، اما در مورد قبر و وصيت فاطمه نه، سكوت نمى كنم، قسم بخدايى كه جان على در دست اوست، اگر دستى به سوى قبرها دراز شود، آن دست به بدن باز نخواهد گشت، زمين را از خونتان رنگين مى كنم.

او به التماس افتاد و ديگري گفت:

اى ابوالحسن ترا به حق خدا و پيامبرش از او دست بردار، ما كارى كه تو نپسندى نمى كنيم.

على، شوى باصلابت تو رهايشان كرد و آنها سر افكنده به لانه هايشان برگشتند و كودكانى كه در آنجا بودند چيزهايى را فهميدند كه پيش از آن نمى دانستند... راستى اين صدا، صداى پاى على است. آرام و متين اما خسته و غمگين. از اين پس على فقط در محمل شب با تو راز و نياز مى كند.

من لب ببندم از سخن گفتن تا على بال بگشايد بر روى مزار تو.

اين تو و اين على و اين نگاه هميشه مشتاق من...
 
                                               سید مهدی شجاعی

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و پنجم خرداد 1387 17:6 

 

...دنیا

سياهي قلب ها از زيادي گناه هاست
و زيادي گناه ها از فراموشي مرگ
فراموشي مرگ از زيادي آرزو هاست
زيادي آرزو ها از دوست داشتن دنياست
و دوست داشتن دنيا در راس همه ي خطا هاست

 

...خدایا خودت ما رو حفظ کن...

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و پنجم خرداد 1387 15:41 

 

یاد

 

زندگي زيباست ، زشتي هاي آن تقصير ماست

در مسيرش هر چه نا زيباست آن تقدير ماست

زندگي آب روان مي گذرد

آنچه تقدير من و توست همان مي گذرد

 

 

من از اين فاصله ها دلگيرم ، بي تو چه غريبانه شبي مي ميرم

چند سالي است كه مي خواهم از اينجا برم ولي انگار كه با قلب زمين زنجيرم

مثل اين است كه من با همه هق هق خود روي سجاده احساس تو جان مي گيرم

 

به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت

خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک

ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان

بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر

اینو از وبلاگ یه دوست خووب بر داشتم:

www.taksetarehshab.blogfa.com

 

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و سوم خرداد 1387 13:41 

 

..........اکنوووون هم دیر است

مغایرتهای زمان ما
 
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
 
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
 
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
 
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
 
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
 
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
 
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
 
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
 
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
 
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
 
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم
 
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
 
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
 
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
 
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
 
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
 
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
 
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
 
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
 
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
 
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
 
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
 
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد
 
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و سوم خرداد 1387 13:26 

 

عشق

عـشق فراموش کردن نيست .بلکه بخشيدن است

 

عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است

 

عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت

 

عــشق جا زدن و کنارکشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و سوم خرداد 1387 13:19 

 

...دل من سخت شکست

شيشه ای می شکند...

 

يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟

 

 مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست.

 

 يک نفر زمزمه کرد...

 

باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.

 

 شيشه ی پنجره را زود شکست.

 

 کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،

 

 عابری خنده کنان می آمد...

 

 تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم

 

می شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت

 

 غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب

 

من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟

 دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و سوم خرداد 1387 13:15 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه

برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح ظهر ، نه غروب شد نیا مدی

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و سوم خرداد 1387 13:4 

 

هر وقت در زندگی به یک درب بسته برخوردی

که یک قفل بزرگ داشت

نترس و ناامید نشو

 چون اگه قرار بود اون درب هیچ وقت

باز نشه حتماٌ به جای اون یک دیوار می‌ گذاشتن

 

 

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن اعتمادي است

 

 كه بر مردم دنيا كردم پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!

 

 خودمانيم ... !!!

 

 زمين اين همه نامرد نداشت ......

 

شخصي را به جهنم مي بردند .

 در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد

. ناگهان خدا فرمود :

 او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟

 پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ...

......

...

...

...

..

او اميد به بخشش داشت

 

شب در كارنامه سياه زندگي اش چه كرده است كه

 

افتخار گرفتن اين همه ستاره را دارد ...................

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و سوم خرداد 1387 13:2 

 

!!!!!!!!!!!!!

بانک زمان

تصور کنید بانکی دارید که در ان هرروزصبح86400 تومان به حساب شما واریز می شود وتا اخر شب فرصت دارید که تمام انها را خرج کنید چون دراخر وقت حساب شما خالی می شود شماچه می کنید؟  

البته که سعی می کنید تااخرین ریا ل را خرج کنید هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم بانک زمان هر صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه اعتبار به حساب شما واریز می شود وشب تمام اعتبار خالی می شودو هیچ برگشتی نیست و هیچ مقدار از این زمان به ما بر نمی گردد ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده می فهمد ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارسی به دنیا اورده ارزش یک هفته را سر دبیریک هفته نامه ارزش

یک ساعت راعاشقی که در انتظارمعشوقش است   ارزش یک دقیقه را انکه از قطار جامانده وارزش یک ثانیه راانکه از تصادفی مرگبار جان بدر برده می فهمند.هر لحظه گنجی بزرگ است گنجتان رامفت از دست ندهید باز به خاطر بیاورید که دیروزبه تاریخ  پیوست فردا معماست وامروز هدیه است.

+| هدی جوووون و سارا گله بیست و سوم خرداد 1387 12:41 

 

ای خدا

می خواسم بنویسم

میخواسم بنویسم از معبودم

افریدگارم

می خواسم بنویسم بزرگه

واضح بود

می خواستم بنویسم مهربونه

واضح بود